200- بادگانه
- بالرحمن -به بزرگسالی سلام! نویدی باید باشد این جمله؟ هیهات. تمام آن روزهای دویدن روی شنریزهها و ایستادن در کنار چارچوبهی سوزان تابها و دیدن آن نشیمن آهنی که تا کجای آسمان بالا میرفت و انتظار، برای رسیدن به اینجا بود؟ که یک روز صبح چشم باز کرده و نکرده عکسی ببینی از دوستی از سالهای دور در لباس پفکی عروس، و شب هنوز ماه بالا نیامده بشنوی که دوست دیگری بیوه شده؟ بعد همانطور در حیرت به این فکر کنی که امروز آخرین روزی بود که یوق دانشگاه به گردنت بود و از فردا میتوانی مستقل کار کنی. و همزمان نگران ه. باشی که امروز چقدر دویده تا پول خانهی جدید را جور کند. و به خ. فکر کنی که همین روزها نوزادش را به دنیا میآورد. اینهاست آنچه که این همه منتظرش بودهایم؟ صف بلند چرخوفلکهای دستی که هر به چندی مادر یک اسکناس کمرنگ صد تومانی میداد تا سوارش شویم و نهایتاً ۴ متر برویم بالا و برگردیم روی زمین، آن گذران عمر در آن نوسان لرزان، برای دیدن این روزها بود؟ درسِمان میدادند یعنی؟ نشسته بودند فکر کردهبودند که چطور زندگی را برای این طفلهای معصوم شبیهسازی کنیم و به خوردشان دهیم بی آنکه بفهمند؟ آن مرد سبیلداری که چرخوفلک را میچرخاند، خالق سیزیف نبود؟ وقتی تمام توش و توان بازوهاش را به کار میبست تا چیزی را ببرد بالا که میدانست گردشی بیحاصل است و دوباره باید برگرداند به زمین، همان جا که آدمکهای رنگین را مینشاند توی آن گهوارهها، همان لحظه به ذهنش نرسید که سیزیف را برای فردای این نوباوگان بنویسد؟ که را خطاب قرار دهم؟ ح.؟ ش.؟ م.؟ آنها هم که مثل من نمیدانند. چراها را از کدامشان بپرسم؟ مگر کسی جوابی دارد؟
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
تاريخ: پنجشنبه
12 مرداد
1402 ساعت: 12:54